تبليغاتX
زندگی سبز با تو
زندگی سبز با تو

همچون دو همسفر تا آخر عمر

سلام!

ببخشید که  دیر شد...این مطلب رو خودم نوشتم...کامنت یادتون نره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 23:37 توسط حسین| |

یک دنیایی بود که آسمان آن آبی بود

آب و هوای این دنیا همیشه آفتابی بود

روی زمین این دنیا پر از کوچه های خاکی بود

داخل این کوچه ها پر از خانه های کاهگلی بود

درون این خانه ها یک حیاط نقلی بود

وسط حیاط این خانه ها یک حوض ساروجی بود

درون این خانه ها پر از آدمهای واقعی بود

زندگی شون پر از راستگویی بود

سرگرمی بچه هاشون توپ بازی بود

کارشون چوپانی بود نانوایی بود باغبانی بود

خلاصه که این دنیا خیلی رویایی بود

تا این که یک روز انگار یک جادوگر این دنیا را جادو کرد

این دنیا دیگر مثل همیشه نبود

یک دنیا بود:

که آسمان آن خاکستری بود

آب و هوای این دنیا همیشه بارانی بود

روی زمین این دنیا پر از خیابان های آسفالتی بود

درون خیابان ها پر از ماشین های استثنایی بود

درون هر کوچه یک واحد آپارتمانی بود

وجود آدم های این آپارتمان ها پر از درویی بود دروغگویی بود

به جای حیاط های نقلی پارکینگ های کذایی بود

زندگی آدم ها خیلی تجملاتی بود

هیچکس به فکر دیگری نبود

سرگرمی بچه ها دروغگویی سنگ زدن به قمری بود

کارهای این آدم ها دزدی بود دلالی بود

خلاصه اینکه دنیا پر بود از هر چی زشتی بود

به نظر من که جادو کردن دنیای آدم ها خیلی بی انصافی بود

                              (عسل)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 23:28 توسط حسین| |

هر مو قع که حوصله ندارم میرم توی اتاق ودر اتاق و مبندم شروع می کنم به نوشتن

 امروز هم از اون روزهاست یک کاغذ میگیرم تا بنویسم   فقط دلم می خواد با نوشتن

یک جورای خودمو خالی و رها کنم

دکمه ضبط و میزنم

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

توی خاموشی قلبم جز تو اسم دیگه نیست

توی قلبم من عزیزم هیچ کس جای نداره

دل عاشقم بجز تو هیچ کسی رو دوست نداره

از نوشتن باز می مونم دلم گرفت از این زندگی.........

یاد بازیهای که این زندگی با من کرده افتادم یاد اون خوشی های که هیچ وقت استحکام نداشتن

خیلی وقت که دیگه مثل گذشته نیستم

همه حرفهام حرف غم آهنگهایی که گوش میدم همش غم زندگی از جون من چی می خواد

قسم نخور به جونم که بی قسم می دونم

                                               نور ستاره ی تو رفته از آسمونم

چشام اشکی نداره  به پای تو بباره

یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره

نگینی بودی بر انگشتر من امیدی در دل عاشقتر من

تو که آتش زدی بر هستی من به باد دادی چرا خاکستر من

پیوست۱* آبجی عسل از لطف شما متشکرم راستی عجب کیکی بود

پیوست۲* راستی این تولد ما باعث شد که دوستان یادشون رفت برای اون پست که یک روز قبل از

پست تولد آبجی عسل نوشته شده بود نظر بدن

(یا حق)**حسین**

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 19:54 توسط حسین| |

سلام

وای بچه ها دیروز تولد حسین بود

                                             تولدت مبارک 

 

ایشالله که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال عمر کنی!!!!!!!وای نه زیاده

اینم شمع واسه فوت کردن:

 

                               

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 22:59 توسط حسین| |

HydroForum® Group

 

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد
       (عسل)

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 20:2 توسط حسین| |

به نام نامي عشق

 

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل .

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه .

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده .

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده .

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی .

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده .

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن .

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن .

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده .

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز .

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس. نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه.

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده.

زياد تو دست انداز نمون.

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تر غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده.

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی .

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی.

بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت.

هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره.

 (عسل)

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 1:21 توسط حسین| |

     داستان دوم

     هیچ وقت مرا مثل گیتارش در بغل نمی گیرد.سال هاست که من را آن طوری لمس نکرده.

برای آنکه در آغوش او جا بگیرم٬توی گیتارش میروم.

تمام روز شکل و صدایش را عوض می کند٬اما میل در آغوش رفتن را نه.

سرانجام لال ٬ناپیدا و بی حرکت در آن جا گرفت و انتظار کشید.

"عزیزم٬من برگشتم!یک گیتار نو خریدم!عزیزم...؟!"

 

بچه ها دلم گرفته...دوست دارم داستان های خوب و happy end بذارم ولی الان نه...بعدا مینویسم...

فعلا

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 22:56 توسط حسین| |

سلام

میخوام براتون ۱ مطلب بنویسم...۱ داستان مینی مالیستی...امیدوارم خوشتون بیاد...:

عشق او زفته بود.از شدت ناامیدی خود را از پل گلدن گیت پرت کرد.

از قضا چند متر دورتر٬دختری به قصد خودکشی شیرجه زد.

دوتایی وسط آسمان همدیگر را دیدند.

چشم در چشم هم دوختند.

کیمیای وجودشان جرقه ای زد.

عشق واقعی بود.

فهمیدند.

سه پا با سطح آب فاصله داشتند.

 

خب ...همین...

خدانگهدار

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 22:45 توسط حسین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ