تبليغاتX
زندگی سبز با تو
زندگی سبز با تو

همچون دو همسفر تا آخر عمر

سلام!

بچه ها بیاین ۱ لحظه با خودتون روراست باشید.تا چه حد مثل اون دخترید؟حالا فرقی نداره چه دختر چه پسر!

چقدر از عشقتون بت ساختید؟انقدر که حتی تصور ترک خوردنش رو هم نمی کنید چه برسه به شکستنش؟

بچه ها بیاین آدما رو همونی که هستن ببینیم نه اونجوری که میخوایم

                                                                                                    عسل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:24 توسط حسین| |

عاشق شده ‌بود و می‌ترسيد از رسوايی. غرورش اجازه نمی‌داد عشقش

را بروز دهد.


اگر جوانك او را نمی‌خواست چه؟!


خانواده‌اش چه می‌گفتند؟! تمام فكرش را مشغول كرده‌بود


احساس گناه می‌كرد كه تا اين حد به يك پسر علاقه‌مند است. احساس

نوعی خيانت.
بدون آنكه اين علاقه را به طرز معقولی عنوان كند. تصميم گرفت

معشوقی برای خود بسازد.


يك معشوق ايده‌آل كه روزی خواهد آمد و تنها به او فكر كند تا از آن

احساس گناه و يا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود. كه در

واقع می‌خواست جوانك را فراموش كند.


گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را می‌خواست


و بالاخره ساخت آن معشوق ايده‌آل را و تمام علاقه‌اش را وقف

معشوق ساختگی‌اش كرد.


هر روز به او فكر می‌كرد


تا جوانك را فراموش كند. هر روز هرروز و ...


و از آن روز تمام خواستگارانش را رد می‌كرد


تا معشوقش, معشوق ايده‌آلش بيايد!


آخرين خواستگار, جوانك بود, اما دخترك او را نپذيرفت!


او منتظر معشوقش بود...

 

عسل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:12 توسط حسین| |

شاد باشیم و به این فکر کنیم

که خداوند همین نزدیکیست

دل خود را بسپا ریم به زیبایی ها

و بدانیم که چشمی هر دم

در تما شای من و ما و شماست

و به او فکر کنیم

او که از هستی ما هست تر است

به خدا فکر کنیم

به خدا فکر کنیم

به خدا فکر کنیم

همين
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 15:58 توسط حسین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ